دعاهای ابوحمزه ثمالی سحر...ربناهای دم افطار...روزی یک جزء از قرآن خواندنها...شبهای قدر و میس انداختنها برای بیدار نگه داشتن یکدیگر...سحرهایی که۶ نفری آغاز شد و ۳نفری پایان خواهد یافت...
گذشت و من باز به پیله تنهایی خود بازخواهم گشت.گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.برای آن روزها که کوچک بودم و قلب بزرگی داشتم.آن روزها که با خدا دوست بودم.آن روزها که کودکانه تا افطار تاب می آوردم.برای من روزه گرسنگی و تشنگی نبود.عین آبی بود که عطش روح مرا سیراب می کرد.عین غذایی بود که تک تک سلولهای بدنم را تغذیه می کرد.
روزگاری من بودم و خدایی در همین نزدیکی و دوستانی بهتر از برگ درخت...امروز اما من دیگر من نیستم.من مسخ شده ام.از خود بیگانه گشته ام.من خودم را نمی شناسم.خدایم هم دیگر نزدیک نیست.از دوستانم هم متنفرم.آنها هم از من.از خودم هم متنفرم.
باور کن دشوار است تنها ماندن.آن هم وقتی دیگر حتی خدایی هم برایت نمانده.سخت است تنها ماندن با خودی که دیگر نمی شناسیش.
کمتر از ۲ساعت تا ربنای بیست و هفتمین روز ماه رمضان مانده و من گرسنه ام.نمی دانم چه چیزی عطش مرا فرو خواهد نشاند.
به هیچ رسیده ام.به پوچ.شاید برای دختری ۱۵ ساله زود باشد رسیدن به اینجا.اما من رسیده ام.رسیده ام به بی انتهای تنهایی و بی کسی.رسیده ام به بی انتهای پوچی و هیچی.بی حتی سرسوزن ایمانی که سرپانگهم دارد.رسیده ام به بی انتهای تاریکی و گمراهی.اما باور دارم که هنوز راهی هست برای بازگشتن به "صراط مستقیم".
می خواهم کفشهای پولادین بپوشم و به راه افتم.می خواهم پیله تنهایی خویش را بگسلم. می خواهم بی یار به جستجوی راه بپردارم.چراغی هم ندارم جز کورسوی امیدی.
امروز آمده ام تا بیرونتان کنم از پیله تنهایی و غربتم.تنهایم بگذارید مبادا به کفر من آلوده شوید.بگذارید بار کفر و بی ایمانیم را خودم به دوش بکشم.تنها و بی یار و یاور.این راه من است.این قله من است.بگذارید تنها فتحش کنم.بگذارید تنها بمانم.تنهایم بگذارید برای همیشه.
هفتم مهرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
امروز خط بطلانی خواهم کشید بر این وبلاگ که در این دو سال خزعبلات مرا در خود نگاه داشت.