تبليغاتX
صداي پاي مهتاب
صداي پاي مهتاب
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       جمعه ششم آذر 1388-17:52-مهسا  
دلم گرفته...

خسته ام...

نمیدونم چی شده...

پ.ن۱:نکنه حق با اون باشه؟ نکنه همه چیز عذاب باشه؟!

پ.ن۲:چرا هیچ چی با فرمولهای من جور درنمیاد؟! :(

پ.ن۳:حق با توئه...حالا که فکر میکنم میبینم همه چیز تقصیر منه...منو ببخش...چون واقعا قصدی نداشتم...

حالم از خودم به هم میخوره...من میتونستم جلوشو بگیرم.چرا نگرفتم؟

منو ببخش...همه ش تقصیر منه...


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه چهارم آذر 1388-18:45-مهسا  
میخوام دل بکنم از اینجا...

اما دل کندن برام سخته.

غم و غصه اینقدر دارم که اگه ننویسم دلم میپوسه!!

*****************************

خداجونم!دوست دارم...راضیم به رضای تو...


لینک به نوشته  |   
 
  پایان.     دوشنبه دوم آذر 1388-22:33-مهسا  
پایان.

وقتی مجبور میشی تو صفحه دل نوشته هات دروغ بنویسی یعنی پایان.

پس:

خداحافظ.

نباید برمیگشتم.اما اشتباه کردم.

دل نوشته هارا باید برای دل گذاشت.

به امید دیدار مهتاب که صدایش را هرشب میشنوم...و به یاد کسی می افتم که...

نقطه سر خط.


لینک به نوشته  |   
 
       جمعه بیست و نهم آبان 1388-17:3-مهسا  
شاید ننوشتن بهتر باشد...

اینجارا بسیاری از دوستان میشناسند...

در حضورشان راحت نیستم...

غمهایم مال خودم است...


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آبان 1388-18:15-مهسا  
نیستی؟!

هستی؟!

کاش بودی...

پ.ن: حالم خوب نیست...

بعدا نوشت: بود اما نفهمید...


لینک به نوشته  |   
 
  عقلی هست؟!     دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388-22:12-مهسا  
حالم خیلی بهتر است...درحد تاری دید و سرگیجه...چیزی نیست.ان شاء الله خوب میشود...

غم و غصه آنقدر دارم که درد را از یاد می برم...

خدایا...

او را از من نگیر...

تصورش هم اشکم را در می آورد...

اگر او نباشد نمیخواهم باشم.


لینک به نوشته  |   
 
  خدایا...     یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388-16:55-مهسا  
کسی نیست؟!

کسی هست؟!

دیروز خدا خفن بهم رحم کرد!!!

میگویند چشم و نظر بوده!!! ولی من اعتقادی ندارم...

معتقدم از یاد خدا غافل شده بودم و شاکی به درگاهش...خواست نشانم بدهد که چقدر مراقبم است...

پ.ن ۱: ...

پ.ن ۲:دوستت دارم...تازه اینو فهمیدم...خیلی دیره...شاید هم خیلی زوده...

پ.ن ۳: دارم خفن درس میخونم!گرچه اولین آزمون گزینه ۲ رو خیلی بد دادم...ولی صفر صفر بودم و الان دارم به شدت میخونم. باید بریم دنبال پذیرش دانشگاه و برای این کار معدل شرطه!!!

پ.ن ۴: خدایا دوستت دارم... 

پ.ن ۵: برای اولین بار میخوام فریاد بزنم:کم آوردممممممممممممم! مقاوم نیستم! تو این چند وقته به اندازه همه گریه نکردنهام گریه کردم...

پ.ن ۶: خدایا این کارو با من نکن...اونو از من نگیر...

 


لینک به نوشته  |   
 
  سلام دوباره...     جمعه بیست و دوم آبان 1388-20:31-مهسا  
هیچ موقع فکر نمیکردم دوباره به وبلاگم بازگردم...

اما وبلاگ شخصی چیز دیگریست...

اهمیتی نمیدهم کسی بخواند یا نه...

برای دل خسته خودم مینویسم که تنهایم...

شانه ای میخواهم که سرم را رویش بگذارم و بگریم و گوشهایی میخواهم که تنها بشنود حرفهایم را...

تنهایم...

میخواهم تنهاییم را با خودم قسمت کنم...

پ.ن: پستهای قبلی وبلاگم را که میخوانم خنده ام میگیرد...


لینک به نوشته  |   
 
  خداحافظ برای همیشه!     یکشنبه هفتم مهر 1387-16:25-مهسا  
دعاهای ابوحمزه ثمالی سحر...ربناهای دم افطار...روزی یک جزء از قرآن خواندنها...شبهای قدر و میس انداختنها برای بیدار نگه داشتن یکدیگر...سحرهایی که۶ نفری آغاز شد و ۳نفری پایان خواهد یافت...

گذشت و من باز به پیله تنهایی خود بازخواهم گشت.گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.برای آن روزها که کوچک بودم و قلب بزرگی داشتم.آن روزها که با خدا دوست بودم.آن روزها که کودکانه تا افطار تاب می آوردم.برای من روزه گرسنگی و تشنگی نبود.عین آبی بود که عطش روح مرا سیراب می کرد.عین غذایی بود که تک تک سلولهای بدنم را تغذیه می کرد.

روزگاری من بودم و خدایی در همین نزدیکی و دوستانی بهتر از برگ درخت...امروز اما من دیگر من نیستم.من مسخ شده ام.از خود بیگانه گشته ام.من خودم را نمی شناسم.خدایم هم دیگر نزدیک نیست.از دوستانم هم متنفرم.آنها هم از من.از خودم هم متنفرم.

باور کن دشوار است تنها ماندن.آن هم وقتی دیگر حتی خدایی هم برایت نمانده.سخت است تنها ماندن با خودی که دیگر نمی شناسیش.

کمتر از ۲ساعت تا ربنای بیست و هفتمین روز ماه رمضان مانده و من گرسنه ام.نمی دانم چه چیزی عطش مرا فرو خواهد نشاند.

به هیچ رسیده ام.به پوچ.شاید برای دختری ۱۵ ساله زود باشد رسیدن به اینجا.اما من رسیده ام.رسیده ام به بی انتهای تنهایی و بی کسی.رسیده ام به بی انتهای پوچی و هیچی.بی حتی سرسوزن ایمانی که سرپانگهم دارد.رسیده ام به بی انتهای تاریکی و گمراهی.اما باور دارم که هنوز راهی هست برای بازگشتن به "صراط مستقیم".

می خواهم کفشهای پولادین بپوشم و به راه افتم.می خواهم پیله تنهایی خویش را بگسلم. می خواهم بی یار به جستجوی راه بپردارم.چراغی هم ندارم جز کورسوی امیدی.

امروز آمده ام تا بیرونتان کنم از پیله تنهایی و غربتم.تنهایم بگذارید مبادا به کفر من آلوده شوید.بگذارید بار کفر و بی ایمانیم را خودم به دوش بکشم.تنها و بی یار و یاور.این راه من است.این قله من است.بگذارید تنها فتحش کنم.بگذارید تنها بمانم.تنهایم بگذارید برای همیشه.

هفتم مهرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

امروز خط بطلانی خواهم کشید بر این وبلاگ که در این دو سال خزعبلات مرا در خود نگاه داشت.این گور وبلاگ من است.


لینک به نوشته  |   
 
  تولد وبلاگم مبارک!     پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387-9:39-مهسا  
۲سال پیش بود که تا کارکردن با اینترنتو یاد گرفتم یه ایمیل ساختمو بعدش هم یه وبلاگ.بعد کم کم دوستان زیادی پیدا کردم که بیشترشون بزرگتر از من بودن و به همین خاطر می تونستم ازشون راهنمایی بخوام و یا مشکلاتمو باهاشون درمیون بذارم.

الآن۲ سال گذشته و من خیلی چیزها رو به خاطر وبلاگم از دست دادم و خیلی چیزهارو به دست آوردم.تولد وبلاگم مبارک!

دوستم مرجانو اواخر خرداد پارسال از طریق وبلاگش پیدا کردم و سال یش و امسال باهاش همکلاسی شدم.مرجان از اون آدماییه که دوستیش واقعا باارزشه.

از طریق وبلاگ مرجان وبلاگ نرگس جونمو یدا کردم که از بچه های راهنماییمونه و باهاش دوست شدم.خوشحالم که همچین دوستهایی دارم.

این دوتا رو گفتم چون دوستی مجازیمون تبدیل شد به دوستی حقیقی و در دنیای حقیقی.والا همه همه کسانی که میان تو وبلاگم دوستان منند.مثل نسترن جونم که واقعا دوستش دارم.یا داداش علیرضا.

بارها خواستم وبلاگمو ببندم به خاطر فشار درسها ولی دلم نیومد.نتونستم.من به اینجا و به آدمایی که میان اینجا عادت کردم.همه شونو دوست دارم.

می دونم این زیاد شبیه یه پست تولد نیست.ولی...

 تولد وبلاگم مبارک!


لینک به نوشته  |