تبليغاتX
صداي پاي مهتاب
صداي پاي مهتاب
هذیون نامه!
من بالاخره وقت کردم آپ کنم!باور کنین وقت ندارم.همه اش مدرسه ام.

میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر به بابای گلم مبارک.

بچه های رسکیو برای مسابقات روبوکاپ جهانی رفتن چین.ان شاالله که موفق باشن.

بچه های گروه رباتیکمون که سال دومن امروز داوری خوارزمیشون بود.شنبه نتیجه شو می دن.

به طرز خارق العاده ای کنگره قرآنی که از پارسال قرار بود اصفهان باشه افتاد کرج!خیلی خیلی خوشحال شدیم.(۱-۳مرداد)

راستی من هنوز که هنوزه دارم از دوستام برای تولدم کادو می گیرم!فکر کنم تا آخر تیر قراره ادامه پیدا کنه!

چرند و پرند زیرو برای اینکه به نظر زیاد بیاد و نگین این چه آپیه که کردی خطوطشو زیر هم نوشتم!!!

به صدای چلچله ای پنجره را می بندیم.

به قطره بارانی چترها را می گشاییم.

از سخاوتمندی خورشید ضد آفتاب می زنیم.

از رویش گل سرخ خارش ر امی بینیم.

به پرواز شاپرکی شعله را به مدفن می بریم.

به حضور قاصدکی پرپرش می کنیم.

انگار"انتظار خبری نیست مرا"

آدمک!"به کجا چنین شتابان؟"

پ.ن:توجه داشته باشین که منظورم این بود که من شعرهای اخوان ثالث و یه نفر دیگه(!)رو می خونم! 

|+|
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 22:15
امروز چه روزیه؟!
صبح یه جورایی خیلی شارژ بودم.با اینکه خیلی خوابم میومد ساعت ۶ بیدار شدم.به مامانم گفتم:امروز چه روز خوبیه!مامانم گفت:برای چی؟گفتم:آخه میدونین؟!هوا خیلی خوبه!!!!!

 با اینکه با بچه های گروه رباتیک ساعت۹ قرار گذاشته بودم ۸/۲۰مدرسه بودم!۱۰دقیقه بعد لیدرمون اومدن و ۱۰دقیقه منتظر شدن تا یکی از دوما رسید.در این ۲۰دقیقه من علاف بودم.

از اونجا که خیلی شارژ بودم()همه چیزو اشتباه وصل می کردم!کلا خیلی ضایع بازی درآوردم!

بالاخره تونستیم از دست لیدرمون رد بریم!من رفتم ۱۰تا بستنی خریدم و وقتی برگشتم دیدم همه توی اتاق ما جمع شدن.اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو و نپرس!من همیشه عقده اینو داشتم که ۱۸تیر دوستام پیشم باشن.و امروز...

چیزی که می خوام بگم و خیلی برام مهمه اینه که روز تولد بهنوش جون و شیواجونم اوج دعواها و قهر ما بود.(به خاطر یه سری مسائل که تو گروه رباتیکمون پیش اومد).اما امروز بهنوش یادش بود که تولد منه و از طرف همه برام یه هدیه باارزش گرفت.چیزی که می خوام بگم اینه که اگه اون موقع شیوا و بهنوش از ما جدا نمی شدن خیلی چیزهای خوب هیچ موقع اتفاق نمی افتاد.می خوام همینجا در حضور همه() ازشون معذرت بخوام و بگم که واقعا شرمنده ام کردن. 

پس حالا دیگه فهمیدین که امروز تولد منه!

پ.ن:به این دو شکل دقت کنین:

رگولاتورترانزیستور

جان من بگین این دوتا شبیه هم نیستن؟!بگین دیگه!

حالا چه شبیه باشن و چه نباشن ما ترانزیستورو به جای رگولاتور وصل کرده بودیم!

|+|
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 19:3
من زنده ام!!!!!!!
سلاااااااااام!

من زنده ام!

هوای تبریز عالی بود و جای شما خالی!

معدلم ۱۹.۶۹شد و ریاضیم ۱۷.۵.بدترین معدلم تو همه این سالها بود.ولی خب کلا معدلها جالب نبودند و میشه گفت معدلم خوب شده.

یه تبریک جانانه به همه بچه های سوم راهنماییمون که همه شون مرحله اول ورودی دبیرستان قبول شدن.این یعنی سال دیگه دوباره همه دوستامو می بینم.

ساعت ۶ شب یکشنبه رسیدم اصفهان.و دوشنبه ساعت ۳۰/۸صبح تا ۴عصر مدرسه بودم.و بعد مستقیم از مدرسه رفتم کلاس قرآن و ساعت۹ رسیدم خونه! دوباره سه شنبه از ساعت۳۰/۹تا ۵عصر و امروز از ۹صبح تا ۳۰/۱بعد از ظهر مدرسه بودم!به خاطر رباتیک.من و دو تا از دوستام به تیم دوما پیوستیم و ساکر کار می کنیم.

تو این چند روز به اندازه همه عمرم لذت بردم و اون حس پوچی رو که با همه وجودم احساس می کردم تا حد زیادی از دست دادم.سرم به شدت شلوغه. تا شنبه باید یک مقاله بنویسم و بفرستم و هنوز کار زیادی انجام ندادم.خدارو شکر امروز که باید روز اول کلاس زبانم باشه تشکیل نشد.

وداع  گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی” را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خداوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

  که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند
!
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

 چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

|+|
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 17:0
سلام تابستون عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلاااااااااااااااااااااام!

بالاخره امتحانام تموم شد.امتحانات وحشتناکی بود.با این نمره ریاضی(البته هنوز نمیدونم چند شدم) خدا می دونه معدلم چند بشه.

دوم تا هشتم تیر(تنها وقت آزاد من در تابستان)قراره بریم تبریز و به این ترتیب وقت دادن کارنامه ها من نیستم!

الآن باید فاینال زبان می داشتم.ولی خب قراره فردا صبح امتحان بدم.بلکه بتونم یه ذره بخونم و نیفتم!

نتایج المپیادو دادن.زیاد جالب نبود.دو نفر از کامپیوترـ۱نفر از زیست و ۱نفر از فیزیک از مدرسه مون قبول شدن.دلمون برای ۳-۲نفری که خیلی خیلی برای کامپیوتر خونده بودن کباب شد.

امروز با مدیر مدرسه مون برای رباتیک جلسه داشتیم.قراره از۵تیر شروع کنیم.

تابستونم به طرز وحشتناکی پره.از سال تحصیلی وحشتناکتره.۲روز در هفته کلاس فیزیک-۱روز در هفته کلاس ریاضی-۳روز در هفته کلاس کامپیوتر-۲روز در هفته کلاس زبان-۱روز در هفته کلاس قرآن-استخر و هر روز رباتیک.

مرحله نهایی کنگره قرآنی هم قبول شدم.هنوز مکان و زمانش معلوم نیست.احتمالا اصفهانه.

 


الحاقی:

موقع پست مطلب این قدر به خاطر تموم شدن امتحانا ذوق زده بودم که یادم رفت نرگس جونم به یه بازی دعوتم کرده.حافظه رو حال کنین!!!

۱۰چیزی که خیلی دوست دارم:

۱)خدا ۲)مامان و بابام ۳)خواهر و برادرهام

۴)دوستی ۵)صداقت ۶)برنامه نویسی

۷)ادبیات ۸)رنگ صورتی ۹)هندوانه!

۱۰)ریاضی

۱۰چیزی که ازشون متنفرم:

۱)دروغ ۲)خیانت ۳)جنگ

۴)خورش بامیه ۵)ناظممون! ۶)پاچه خواری و جل بازی!

۷)بی عدالتی ۸)فیزیک ۹)معلم فیزیک اول راهنمایی

۱۰)دورویی

۱۰نفر که به بازی دعوتشون می کنم:

۱)نسترن جونم ۲)مرجان جونم ۳)بهنوش و فرزانه

۴)حسام(آشتی؟!) ۵)مهساجونم ۶)دیوونه زنجیری

۷)ماهی گلی ۸)ستاره جونم ۹)محمد 

۱۰)علی

|+|
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:36
بدون شرح(جون خودم!!!)
دشتها آلوده ست

                       در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

                       فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

                       نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

                        گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

                        علف هرزه کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد

                          که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

                          بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

                           و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

                          و زمانی شده است که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

((حمید مصدق))

 

|+|
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 10:25
فعلا بای بای

۱)فکر نمی کردم رباتیک دوستامو ازم بگیره.درسته که باید برای بعضی چیزها از بعضی دیگه گذشت. اما من نمی خواستم به هیچ قیمتی از دوستها و دوستیهام بگذرم.دوستهام هم نمی خواستن.اونا می خواستن دوستیمونو حفظ کنن.ولی انگار شیوه شو بلد نبودن و دقیقا زیرپا لهش کردن.متاسفم برای خودم و متاسفم برای اونها که حاضر نیستن اشتباهشونو بپذیرن.

۲)دیروز جشنواره خانه ریاضیات بود.قرار بود جوایز ارزنده مسابقه آمار و تورنمنت ریاضی و یه سری مسابقات دیگه رو بدن.مال همه رو که دادن یادشون اومد که آماریها هم هستن.و بالاخره یه تندیس و یه لوح تقدیر بهمون دادن.من جایزه مو از دست شهردار گرفتم.جاتون خالی!این قدر ضایع بازی درآوردم که...

۳)پنج شنبه رفتیم مدرسه فقط به خاطر این که زنگ آخر آب بازی کنیم.زنگ آخر آب قطع شد.

۴)فردا امتحان کامپیوتر داریم و بعد تا ۲۵خرداد امتحانامون ادامه دارن.۲۷ام هم فاینال زبان دارم. احتمالا تا ۲۶ام آپ نمی کنم.برام دعا کنین که امتحانامو به خوبی بگذرونم.

۵)الآن که دارم این پستو تایپ می کنم داره فوتبال سپاهان-پرسپولیس پخش میشه.من اصلا اصلا فوتبالی نیستم و فقط مسابقات جام جهانیو نگاه می کنم.ولی امروز تصمیم گرفتم به خاطر سپاهان ببینم.البته همین الآن پرسپولیس یه گل زد.فکر نکنم سپاهان ببره.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:22
جمکران+کارسوق ریاضی+روز استعدادهای درخشان مبارک
حالم یه کم گرفته بود.کلا بعد از عید دیگه با مدرسه حال نمی کنم.رفتم سراغ دیوان حافظ و فال گرفتم. چون همیشه تو آشفتگیها کمکم می کنه.متنش دقیقا یادم نیست.ولی وسطش گفته بود که به یک سفر زیارتی میری که فرصت خوبیه که با خودت خلوت کنی.خندیدم و دیوانو گذاشتم سرجاش.باخودم گفتم:"سفر زیارتی؟!!!!!!!!!!!"فردا صبحش مربی پرورشیمون صدام کرد و پرسید"رضایتنامه گرفتی؟ مات و مبهوت موندم.رضایتنامه جمکران بود.اردوی تشویقی مراسم محرم.

دوشنبه که رفتیم اردو مجبور شدم از کلاس زبانم بزنم.برای جمکران هم مجبور بودم یه جلسه دیگه غیبت کنم.یعنی دوجلسه پشت سرهم.تازه پنج شنبه و جمعه کارسوق هم بود.بی خیال کلاس زبان شدم ولی کارسوق....قرار بود کارسوق تا۵بعد از ظهر باشه.ما می خواستیم۲/۳۰حرکت کنیم.یعنی فقط دو تاکلاسشو از دست می دادم.قرار شد از کارسوق بریم جمکران و فردا صبحش مستقیم بریم سر کلاس.

سه تاکلاس صبح پنج شنبه رو به خوبی گذروندیم.گراف با آقای مهدویانی-نظریه بازیها با آقای محمدآبادی (مترجم یک عالمه از کتابهای المپیاد ریاضی)-نظریه شش تا همسایه با آقای زائری(همکار آقای محمد آبادی).دو تا کلاس بعد که ظاهرا خیلی باحال بوده:کدگذاری(آقای رضویین)و نظریه اعداد(آقای اللهیاری)

ساعت حدود۳ بود که حرکت کردیم.ساعت ۸/۳۰ رسیدیم جمکران.به من که خیلی حال داد.یه جورایی به یه عبادتگاه احتیاج داشتم که بتونم با خودم خلوت کنم.تا۱۱تو حرم بودیم و بعد رفتیم شام خوردیم. حدود ساعت۱۲ بود که رسیدیم قم و تاحول وحوش ۲حرم حضرت معصومه بودیم.خیلی عالی بود.ساعت ۷ که رسیدیم مدرسه با دوستم به عنوان صبحانه چیپس سرکه نمکی خوردیم!!!!ساعت۲۰/۸کلاسها شروع شد و ما هم که واقعا از شدت خستگی جنازه شده بودیم برای اینکه خوابمون نبره رفتیم نشستیم ردیف اول.کلاس اول منطق فازی بود با آقای مهدویانی.کلاس دوم که خیلی خیلی خیلی افتضاح بود نظریه مجموعه ها بود با آقای منتظرالقائم( برادر دوستم).کلاس سوم چندضلعیهای محدب با آقای زائری کلاس چهارم فشرده سازی با آقای حق شناس و کلاس پنجم ترکیبیات با آقای اللهیاری.همه چیز عالی بود و آموزنده.همه اساتید هم خفن بودند!

در پایان اختتامیه قرار شد اساتید محترم ظرفهای آبدارخونه و خود آبدارخونه رو بشویند!!!

به خاطر عدم وجود اتوبوس یه مسیر تقریبا طولانی رو مجبور شدیم پیاده برگردیم.من هم که خسته و... بودم.در نتیجه کفن شده ام به خانه رسید.

جای همه تان خالی.جمکران دعاگوی همگی بودم.

درضمن ۱۴اردیبهشت روز استعدادهای درخشان مبارک!امروز از صبح تا ظهر جشن داشتیم.بد نبود.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:58
یه حرف از ته ته دل
آدما اصولا میرن اردو که بهشون خوش بگذره.ولی من از دیروز که از اردو(ابیانه و قمصر)برگشتم حالم به شدت گرفته است.تمام راه اصفهان تا ابیانه-تمام راه مدرسه(بعد از بازگشت از اردو)تا خانه-تمام شب و تمام راه خانه تا مدرسه(امروز صبح)و نصف زمانی که امروز در مدرسه بودمو داشتم گریه می کردم.

دیروز ساعت حدود۸ صبح راه افتادیم و ساعت۱۰شب برگشتیم مدرسه.ابیانه فوق العاده بود.از سه تا اتوبوسی که رفتیم اون دوتا اتوبوس خیل باحال بودند و راننده هاشونو دیوونه کرده بودند در حدی که یکیشون واقعا سر به بیابون گذاشت!!!اما راننده اتوبوس ما برای اینکه خوابش نبره ۳تا فیلم گذاشت!!! امروز سر کلاسها با همراهی معلمها خوابیدیم.

به همه خوش گذشت به جز من.اینقدر گریه کردم که دیگه دلم نمی خواد با تکرار اتفاقاتی که برام افتاد دوباره خودمو به گریه بندازم.فقط می خوام در همین جا از معاون عزیزمون تشکر کنم که به من یه درس بزرگ داد:به جای اینکه بایستم یه گوشه نگاه کنم که حقمو می خورن(یه قلپ آب هم روش)خودم پررو باشم و حق بقیه رو بخورم.ولی به قول معلم فیزیکمون من نمی تونم این کارو کنم.چون با خصوصیات ذاتیم جور در نمیاد.در هر حال احتمالا دو روز دیگه هم در حال گریه کردن خواهم بود.

پ.ن:شنبه امتحان ریاضی داشتیم.بعد از امتحان من غش کردم!!!یکی از دوستام به شدت گریه می کرد.برای اینکه نفسم بالا نمیومد و واقعا احساس خفگی می کردم.ولی خب متاسفانه زنده موندم.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:59
مزخرف نامه
زندگی عیدی نیست

                       شیرین نیست.

زندگی

           پایان است.

زندگی

          تدفین است.

زندگی یعنی سنگ سردی که سرانجام

                                                در خانه مان خواهد شد.

زندگی یعنی بانگی

                        که ز گلدسته مرگ

                                                برود تا به اقاقی بلند.

زندگی یعنی خفتن

                        یعنی مرگ.

زندگی یعنی سحر یک روز بهار

                                      با غروری پربار

                                                      بروی تا به برجی برسی.

زندگی یعنی تجربه خنکای نسیم

                                          بر بلندای برج.

زندگی یعنی پایان

                     یعنی مرگ.

زندگی یعنی یک آن

                      چشمها را بستن

                                          و نیندیشیدن.

زندگی یعنی پرواز

                    یعنی یک لحظه فراموشی معبود

                                                            و دگر هیچ...

پ.ن:اون "ودگر هیچ"آخر محض مسخرگی بود.

(۱)می گن"سالی که نکوست از بهارش پیداست"بهار که سهله.تازه یک ماه از بهار گذشته و واقعا از همین الان نکویی سال مشخصه:

ساناز خودکشی کرد.

بچه سه ساله معلممون مرد.

زن همسایه مون چاقو خورد و کشته شد.

یه پسر بچه به طرز فجیعی تو اردو (اردوگاه شهید بهشتی باغ ابریشم) مرد.

(۲)تورنمنت و فکرسوق ریاضی قبول نشدم.

(۳)به شدت بین سیمولیشن و روباتیک گیر کردم.فعلا قرار شد تا آخر تیر روباتیک کار کنیم برای مسابقات ناحیه تا بعد ببینیم چی میشه.به همین منظور المپیاد کامپیوتریها رو از اتاق روباتیک که تسخیرش کرده بودن گرفتیم و تمیزش کردیم.هرنشانی از المپیادو زا در و دیوارش پاک کردیم.مثل پوسترها-عکسهاو...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:پست قبل به خاطر این که قالب وبلاگمو به هم ریخته بود حذف شد.

پ.ن:اطلاعات اشتباه بود.سیمولیشنمون دو تا تیم شهید اژه ای رو زده بود و از چین که قهرمان سال پیش بود با اختلاف ۲ امتیاز باخته بود.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:17
یه پست برای جلوگیری از کپک زدن وبلاگ!!!
 یه عالمه وقت منتظر بودم عید بیاد و یه کم استراحت کنم.آخه امسال واقعا از درس خوندن خسته شدم. عید هم اومد و تموم شد و رفت.خیلی خیلی به من خوش گذشت.اونقدر که چهارشنبه و پنجشنبه هم نرفتم مدرسه و از هفدهم رفتم!!!

    در مدرسه هم استقبال خیلی گرمی ازم به عمل اومد:

    خبر پرت شدن یکی از بچه های پیش دانشگاهی از یه ساختمون 6طبقه و مرگ او...و اینکه هیچ کس نمی دونه دقیقا چه اتفاقی افتاده ولی همه می گفتن خودکشی کرده.ولی هیچ مدرکی نیست...انواع شایعات هم براش درست کردن.اون که دستش از دنیا کوتاهه...

    بعد هم خبر مرگ بچه3ساله معلم فیزیک پارسالمون که خیلی ماه بود...

    خلاصه سالی که نکوست از بهارش پیداست...

    کم کم خبر مرگ اون دختر پیش دانشگاهی که خیلی هم درسش خوب بوده از سر زبونها افتاد و همه یه بار دیگه به یاد امتحانها افتادند.معلم فیزیکمون بهمون پیشنهاد کرد که هیچج امتحانی رو عقب نندازیم و ما به همون نام و نشون هر3تاامتحان این هفته مون رو عقب انداختیم.

    بچه های تیمهای روباتیکمون ازمسابقات روباتیک آزاد قزوین برگشتند.تیم ساکرمون با بدشانسی تمام حذف شدند و اعضاش از نظر روحی داغون شدن.تیم امدادگرمون دوم شد.تو بخش سیمولیشن که به جز تیم ما فقط یه تیم از چین شرکت کرده بود،بچه های ما 10- 0 باختند!!! معلم روباتیکمون که لیدر تیم ساکر بود عکسها و فیلمهای مسابقاتو نشونمون داد و وقتی در موردش حرف می زد بغضش گرفته بود.

    من که مدتهاست می دونم می خوام برم رشته ریاضی و حتی تا حدودی انتخاب رشته دانشگاهم رو هم کردم،وقتی رفتم پیش مشاورمون می گه تو در رشته های علوم پزشکی(که من خیلی بدم میاد)بسیار موفق خواهی بود!!!

    خلاصه اینکه هیچ چی خوب نیست.به خصوص اینکه هر روز که میای مدرسه پارچه سیاه هم مدرسه ایت رو ببینی.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 20:0
سال نو مبارک
واپسین روزهای۸۶روزهای خوبی بود برای من.از خبر قبولی یکی از بهترین دوستانم(سمانه)در المپیاد ریاضی که مرا ذوق مرگ کرد(و چنان خوشحال شدم که همکلاسانم گمان کردند خودم قبول شده ام! )تا اتفاقاتی که در شهرکرد افتاد و مسیر زندگانیم را تغییر داد...

بهترین دوست روزهایی که در دنیای عروسکها غوطه می خوردم و رویایی ترین بازیم خاله بازی بود جواب تلفنهایم را نداد.بیش از ۱۰بار به او زنگ زدم و او هیچ وقت در خانه نبود.بعد هم با من تماس نگرفت.قلبم را شکست.وصله اش هم نزد.و این باعث شد که خانه تکانی دلم به آنجا که می خواهم نرسد.یک کینه از یک دوست قدیمی که سعی می کند خود را از تو دور کند.سخت است تحملش و  سخت تر باور دلیل آن...

تورنمنتی که برگزار شد تا شده باشد و ما شرکت کردیم تا شرکت کرده باشیم...

روزهایی که به مدرسه رفتیم تا رفته باشیم.ولگردی در میان قفسه های کتابخانه و آب پاشیهای توی حیاط که مرا به یاد روزهای پایانی دوره راهنمایی می انداخت و ولو شدن روی صندلیهای اتاق ITو ولگردی در سایتهایی که ورود به آنها در مدرسه ممنوع است...

و فردا بار دیگر سال تحویل می شود.همه چیز نو می شود و ما می خندیم و به بازدید آشنایان می رویم. سعی می کنیم تظاهر به شاد بودن کنیم و فراموش کنیم مشکلاتمان را و از یاد می بریم کسانی را که عید برایشان معنایی ندارد.لباس نویی ندارند و شیرینی ندارند و ماهی سفره هفت سینشان چاق و چله نیست و ...

و فردا بار دیگر فرصت دوباره زیستن به ما عطا می شود و ما با شادی آن ار دریافت می داریم.لباسهای نو شب عید را که به قیمت اضافه کاری پدرانمان یا مادرانمان خریده ایم می پوشیم و فراموش می کنیم که کمی دورتر کسی هست که لباس نویی ندارد برای پوشیدن...

سال نو مبارک

 

سال نو مبارک

|+|
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 17:14
بازهم چرند و پرند!!!
من به وسعت یک اندیشه سبز اوج خواهم گرفت

و به پهنای یک پرواز بی درنگ سقوط خواهم کرد

بهشت من آغوش باز یک چکاوک

باورهایم را بر باد خواهم داد

امیدهایم را به برگ نیلوفری خواهم فروخت

آرزوهایم را چال خواهم کرد

شقایقها مرا به مهمانیشان نخواهند برد

و زنجره ها در وداعم نخواهند گریست

آسمان خون نخواهد گریید

و دریاها سبز نخواهند شد

در سکوت غوکان

 غرق خواهم شد

و در میعادگاه بهاران وداع خواهم گفت

آرمانهای مرا بازیابید روحم را در من نکشید

من پرواز خواهم کرد...

پ.ن:این هم یکی دیگر از چرندیاتی که از ذهن همیشه مغشوش من تراوش کرده!!!

سه شنبه تا پنج شنبه تو مدرسه مون بازارچه خیریه خیلی باحالی بود که متاسفانه من فقط روز اولشو بودم و بقیه شو در شهرکرد برای مسابقات کنگره قرآنی به سر می بردم.خیل خوش گذشت.فقط میزبانی به بدی شهرکرد ندیده بودم!!!داشتیم دست می زدیم بهمون گفتند:شان مسابقات قرآنی رو رعایت کنین!!!

|+|
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 17:15
اعلامیه
اول)داشتم فکر می کردم که معدل دوم راهنماییم چند شد که متوجه شدم دقیقا یادم نیست!!! یادم اومد که می گفتم هیچ موقع معدلمو یادم نمیره!!!اون موقع به مزخرف بودن معدل پی بردم.

دوم)من حالم واقعا خوبه!نه قصد خودکشی دارم و نه افسرده ام و نه ناامیدم!!!اون موقع واقعا حالم بد بود.

سوم)اون دوستم که گفتم دوستیمون به تظاهر تبدیل شده به بهونه ولنتاین باهام آشتی کرد.البته مثل قبل که نیستیم.ولی بهتر از هیچ چیه.

چهارم)بااون یکی دوستم هم که گفتم جواب سلاممو نمیده سعی کردم به بهونه روز سپندارمذگان آشتی کنم.ولی نمیدونم چی شد...

بعضی چیزهارو هیچ موقع نمیشه تغییر داد.نمی دونم یه دفعه برام چه اتفاقی افتاده.بعضی چیزهارو نمیشه توضیح داد.

ستاره جونم:چرا کاری که بقیه با خودت کردنو با من می کنی؟من خیلی حساستر از تو هستم. خیلی...سعی نکن برای من توضیح بدی چون من نمی فهمم.من اینقدر بچه هستم که معنی نفرت و کینه رو نمی فهمم.من همه رو دوست دارم.بزرگترین دلشکستگیم این بوده که دوستم یه بار چپ بهم نگاه کرده.ستاره من اگه کاری هم کردم قصد بدی نداشتم.مشکل از بچگی و نفهمیمه.به همون خدایی که می پرستی قسم می خورم که نمی دونم چی شده.روحمو آزار نده.من نمی تونم تاب بیارم...

پنجم)روز سپندارمذگان(سپندارمذ/سپندارمذ روز/مزدگیران/مردگیران)مبارک.

سپندار(اسفندار)مذ فرشته موکل بر زمینهاست و پنجمین روز از ماه شمسی به نام او"سپندارمذ روز" نامیده شده که آن را روزی نحس و بد توصیف کرده اند و قابیل در این روز متولد شد.بنابر روایتی در این روز باید به بهبود وضع چارپایان پرداخت اسفندارمذ روز در اسفند ماه عید است به علت تطابق نام روز و ماه و این روز به عید زنان و یا مزدگیران معروف است.

اصل کلمه در اوستا سپنت آرمئیتی و در پهلوی سپندارمت می باشد.مرکب است از دو جزء سپنت(مقدس) و آرمئیتی(فروتنی و فداکاری).در اوستا به معنای "زمین" و در پهلوی "خرد کامل" ترجمه شده است.

سپندارمذ در عالم معنوی مظهر بردباری و تواضع اهورامزداست و در عالم جسمانی فرشته موکل بر زمین و زنهای درستکار و عفیف و شوهردوست است.به این مناسبت او را مونث و دختر اهورامزدا دانسته اند.   (فرهنگ اساطیر-دکتر محمد جعفر یاحقی)

جامه پوشیدن و درخت نشاندن را در سپندارمذ روز نیک می دانسته اند.در این وز مردان تحفه ها به زنان عطا می کردند.در آن روز کشمش و گرد ناردان خشک می خوردند و به آن وسیله نیش عقرب را دفع می کردند. وبرای مصون ماندن از قرب در فاصله طلوع فجر و برآمدن آفتاب دعایی را بر سه رقعه نوشته از سه دیوار خانه می آویختند و یک دیوار را آزاد می گذاشتند که عقرب از آنجا بگریزد و بدر رود.   (جشنها و اعیاد ملی و مذهبی در ایران قبل از اسلام-حبیب الله بزرگزاد)  

به عبارتی سپندارمذگان در واقع پنجم اسفندماهه!!!اما به خاطر سال کبیسه و یک سری مسائل جالب و پیچیده که حس توضیح دادنش نیست افتاده به ۲۹ بهمن.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 16:43
من دارم دیوونه میشم...(شاید هم هستم و خودم خبر ندارم)
زندگی در دنیای واژه های زیبا و زلال را دوست دارم.زندگی در دنیای شیرینی ها را دوست دارم.دوست دارم کلمات و جملات زیبا بگویم و بشنوم.

من از دیار زشتیها و ناملایمتیها به دیار شیرین و شیشه ای رویاها پناه آورده ام.پناهم دهید که پناهگاهی ندارم.نرانیدم که از همه کس و از همه جا رانده شده ام.مرا در غربت بیابان و غرابت یک چشم محبوس کنید.من آزادی بی رویا نمی خواهم.رویاهام را در من نکشید.من را در پاکی شبنم و زلال باران مجویید.من در روزنه های برگ اطلسی و در ابرهای سفید من در اوج اقیانوس و در عمق آسمان مدفونم. رویاهایم را از من نگیرید...زندگانی بی رویا نمی خواهم...

وقتی معدلت به ناحق و به خاطر اشتباه یک معلم عزیز در رد کردن نمره ها به جای ۱۹.۸۹بشه ۱۹.۸۳

وقتی انضباطت به طرز ناباورانه ای بشه ۱۹.۷۵

وقتی یکی از بهترین دوستات جواب سلامتو نده

وقتی دوستیت با کسی که تا دیروز از بهترین دوستات بود تبدیل به یه تظاهر بچه گانه و لبخندهات به اون تبدیل به یه دروغ شیرین بشه

وقتی تورنمنت ریاضی قبول شی ولی هیچ احساسی نداشه باشی

وقتی ...

نباید هم حالت بهتر از من باشه.نباید هم بتونی بهتر از این بنویسی.نباید هم بتونی تشخیص بدی که آسمون عمق داره یا اقیانوس.اقیانوس اوج داره یا آسمون.تا حالا احساس پوچی و تنهایی کردی؟

 

|+|
نوشته شده توسط مهسا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 16:54
آب در آغوش سقا گیرد آرام...

اول:امتحانها آمدند و رفتند.من هنوز باور نکرده ام که اول دبیرستانم...یک ترم گذشته.در کل خیلی خوب بود.فقط  امتحان دین و زندگی که به خاطر بارش نه چندان سنگین برف لغو شد ضد حال بود.چهارشنبه باید امتحانش را بدهیم.بقیه امتحانها خوب بودند.همه را ۱۹.۷۵ یا ۲۰ شدم.به جز شیمی.

دوم:از خیلی وقت پیش یک سری بحث در مورد محرم و مراسمش در بین بچه های کلاس سوم و دوم ایجاد شده بود.قرار بود مراسم امسال در مورد آرامش باشد.دعوت از سخنران و مداح مدتها پیش از آنکه من و دوستانم از قضیه باخبر شویم انجام شده بود.روز دوشنبه که آخرین امتحانمان را دادیم دیدم بچه ها مشغول آماده کردن نمازخانه اند.پس به کمکشان رفتم.من تا ساعت ۳ ماندم و بعد به کلاس زبان رفتم.آنها تا ۹ ماندند.روز سه شنبه تا ساعت ۶ ماندم و آنها تا ۹:۳۰ماندند.روز چهارشنبه زنگ دوم و سوم سر کلاس نرفتم.نمارخانه را تزیین کردیم(الحق که زیبا شد).سقاخانه ای را که با یونولیت و موکت و با هزار بدبختی ساخته بودیم در کنار نمازخانه گذاشتیم و شمععی در آن روشن کردیم.بعد از آن سیبهایی که مدرسه خریده بود را شستیم و با دستمال کاغذی(!!!)خشک کردیم و کنار جانمازها گذاشتیم.امام جماعت هم با هزار بدبختی جور شد.اما انگار عجله داشت.اینقدر تند نماز را خواند که همه مان از او عقب ماندیم! برنامه روز اول و دوم زیارت عاشورا و سخنرانی آقای حجه الاسلام و المسلمین مهدوی بیات(از بچه های علامه حلی تهران که فوق لیسانس جامعه شناسی و دکترای روانشناسی دارد)بود.

روز اول اواسط زیارت عاشورا بود که دیدیم صدای جیغ بچه ها از ته نمازخانه می آید.سقاخانه آتش گرفته بود.آتش خاموش شد.اما دلمان به شدت سوخت.

روز دوم بچه های پیش دانشگاهی قسمتهایی از دفتر خاطرات یکی از دوستانشان را که دختر معلم فیزیک سال اول راهنمایی خودمان بود و دو سال پیش فوت کرد را خواندند.من به اندازه مام عمرم اشک ریختم...

برنامه روز سوم سخنرانی آقای بانکی و مداحی آقای یزدخواستیست. 

سوم:امروز رفتیم میدان نقش جهان.چند سالی بود نرفته بودیم و پیش از آن عاشورای هر سال آن جا بودیم.اوج اعتقاد مردم ار در همین مراسمها می توان دید.بگذریم از آنکه ارزش هیئتها ار با سنگینی زنجیرهاشان اندازه می گیرند.به قول دکتر شریعتی زنجیرهایی را که باید به دشمنانمان بزنیم بر خودمان می کوبیم.اما همین جاست که اعتقادات مردم و خرافاتی را که به آنها در آمیخته اند می توانیم ببینیم.من مانند صادق هدایت معتقد نیستم که خرافات به خاطر اسلام با زندگی مردم ما در آمیخت.اما خرلفات به اعتقادات اسلامی ما هم هجوم آورد.دیروز صحنه های قمه زنی(در رد قمه زنی)را از تلویزیون پخش کرد.مادرم می گفت در آذربایجان برخی در بدن خود قفل فرو می کنند.من شب را آشفته خوابیدم.مادرم می گفت خاله ام هم بعد از دیدن این صحنه ها همین طور شده.وحشتناک است آیا به این می گویند عزاداری امام حسین؟!

اما در کنار تمام اینها مردمی بودند که با نهایت اعتقاد و ایمان نذری می دادند.در این چند سال تا به حال ظهر عاشورا گرسنه به خانه بازنگشته ایم.امسال هم قیمه خوردیم.

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود.اما افسوس که به جای افکارش زخمهایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی تصویر کردند.

"دکتر علی شریعتی"

آب در آغوش سقا گیرد آرام...

|+|
نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 20:46
یه پست مناسبتی!
اول:امروز مثلا روز عید بود.ظهر همه خونه عمه بزرگم مهمون بودن.اون وقت من بیچاره باید می رفتم امتحان تورنمنت می دادم.آخه این انصافه؟!۵تا سوال بود که باید ۳ تاشو جواب می دادیم.ماکزیمم نمره ای که می شد گرفت ۱۷ بود و ما ۱۰امتیاز می گیریم.نمی دونم خوبه یا بد.

دوم:من الان دارم از خوشحالی ذوق مرگ میشم.یک ماه پیش یه مسابقه آمار دادیم که بین ۶۸ تیم اول تا سوم دبیرستانی بود و میشه گفت که فقط در حدود ۱۰ تا تیم شاید کلاس اولی بودند!به ما می گن اولیهای با اعتماد به نفس بالا!خیلی خیلی خوش گذشت.چون بهترین گروهی بودیم که می شد تصورشو کرد.با دو تا از دوستام هم تیمی بودم که تا حالا هیچ وقت همکلاسی نبودیم ولی همیشه دوستای خوبی برای هم بودیم و تو این مسابقه هم خیلی با هم همکاری داشتیم.امروز نتایجو زدند توی سایت.اسامی ۹ تا تیم به عنوان برنده اعلام شده بود.از مدرسه ما یه تیم از بچه المپیادیای سال سوم قبول شدند به اضافه تیم ما.

سوم:عید قربان به عظمت همون لحظه ای که اسماعیل به قربانگاه رفت مبارک.

چهارم:شب یلدای خیلی خوبی در کنار خانواده هاتون داشته باشید.یادتون نره که یاد اونایی کنین که تا پارسال با ما این شبو جشن می گرفتن و امسال نیستن.

 

شب یلدای خوبی داشته باشین.

|+|
نوشته شده توسط مهسا در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:54
گفتگو با خدا
 خدایا!

رسالتی را بر دوشم گذاشتی و مرا"قاصدک" فرستادی.فرستادی و رهایم کردی تا رسالتم را به انجام برسانم.قاصدک بودنم را باور کردم و آمدم تا عشق بورزم،تا محبت کنم،آمدم تا تو را عبادت کنم،آمدم تا ... آمدم،اما رسالتم را فراموش کردم.فراموش کردم که دنیا توقفگاهی دائمی نیست که ایستگاهیست موقتی،فراموش کردم که گفته بودی کنار نرده ها به انتظارت بمانم.نتوانستم منتظر بمانم و سوار بر قطار تردید   شدم و هر لحظه به بیراهه رفتم.من اسیر دنیا شدم با تمام پستیش.و قاصد بودنم را و رسالت مقدسم را از یاد بردم.ماندم و خود را به بند کشیدم؛پروانه دیدم و پروانه بودن نیاموختم.

از تو و رسالتم تنها خاطره ای ماند در گوشه ذهنم و سپس من در ترنم یک بلبل،در آه یک یتیم، در اشک از تسنیم جوشیده یک کودک و در آرزوهای مدفون شده یک مادر کودک از دست داده تو را به خاطر آوردم.من در تقدس یک عشق،در سرخی یک گل رز و در تک تک تپشهای قلبم تو را به یاد آوردم.خاطره ات را در غربت یک غروب و در قرابت یک سلام،در پاکی عرق جبین یک کارگر و در پاکی شبنم نشسته بر ژاله ها، در زلال اولین هق هق یک نوزاد ،در شیرینی رویای یک تازه عروس و در گرمای دستان کوچک یخ کرده کودک دستفروش کنار خیابان زنده کردم.

... و من قاصدک بودنم را به یاد خواهم آورد،زمانی که لحظه عزیمت فرا رسد و من خود این را خوب می دانم.و ناگهان چه زود دیر می شود ... *

*به یاد زنده یاد قیصر امین پور و با الهام از نام کتاب"هر قاصدکی یک پیامبر است"اثر خانم عرفان نظرآهاری

|+|
نوشته شده توسط مهسا در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 16:47
زیارت
         مسجد جمکران

"به نام خدایی که یادش آرام قلبهاست."

فاصله ها را درنوردیدیم و جاده های بی خیالی را پشت سر نهادیم.خدایا! تو خود خوب می دانی که حضور من در آنجا معجزه ای بیش نبود. چقدر دلم هوایی جمکران شده بود و تو فرصتش را به من دادی و همه موانع را از میان برداشتی تا من با معجزه ای در آنجا حضور یابم. من اعتقاد دارم که تا کسی طلبیده نشود نمی تواند به زیارت برود.

خدایا!من به دنبال تو به اینجا نیامده ام.برای دیدن امامت هم نیامده ام.من به دنبال خودم آمده ام.آمده ام که خود را بازیابم.آمده ام که خود را پیدا کنم.من نیامدم تا روی ماه تو را ببوسم.چه اعتقاد دارم که روی ماه تو را در تک تک ثانیه هایی که به یادت هستم می بوسم. من آمدم تا کمی در جوار عظمت این مسجد و تمام کسانی که از راه های دور و نزدیک فاصله ها را درنوردیده اند تا اینجا باشند به خود بیندیشم.به اینکه چه ام؟از کجا آمده ام؟به کجا می روم؟

من آمدم و دیدم که مردم با چه اعتقادی به این معبد می آیند و دیدم که با چه اعتقادی حاجات خود را در چاه می اندازند.من هم انداختم. نه به این خاطر که اعتقاد داشته باشم امام زمان نامه ام را می خواند.یا نه حتی با این اعتقاد که تو نامه ام ار می خوانی.چه خوب می دانم که تو بهتر از من حاجاتم را می دانی.نوشتم چون احتیاج داشتم که کمی به داشته ها و نداشته هایم بیندیشم.احتیاج داشتم که با خود خلوت کنم تا ببینم واقعا از زندگیم چه می خواهم.

و بعد من و نرجس درست در لب چاه اندیشیدیم که زندگی چقدر پوچ است و خواستیم که تمامش کنی.اما اکنون از تو نمی خواهم که زندگیم را تمام کنی که می خواهم آن را از پوچی به درآوری.

خدایا! دوست من داخل مسجد و حرم نیامد.نماز هم نخواند.نامه ای هم ننوشت.دعایی هم نخواند.اما من خوب می دانم که او هدایت شده تر از همه ماست.چه او قلبی رئوف و مهربان و صادق دارد که ما نداریم.هرچند نمازهایمان ترک نشوند.

خدایا!هدایتمان کن.نگذار که از پا بنشینیم.دستمان را بگیر و همیشه پشتمان باش.هر چند باور دارم که "هستی."

|+|
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 16:55
در فراق رمضان
سر کلاس المپیاد ریاضی -ساعت ۴۰/۲

ماه رمضان تمام می شود و بعد تو دوباره همان آدم قبلی می شوی.با همان بار سنگین گناه روی شانه هایت،با نمازهایی که از روی رفع تکلیف و بعضا در مرز قضا شدن خوانده می شوند.تو می مانی و کوله باری از غربت و تردید و تنهایی و نمی بینی خدا را که دستانت را گرفته و به سوی خود می کشد.تو اما... تو اما تنگار تاب نمی آوری اصرار داری دورتر شوی.خدا اما باز هست،باز در کنارت می ماند و تو سعی می کنی دورتر شوی...و بعد یکباره به خودت می آیی و می بینی که تمام آن یک ماهت بر باد رفته و تو همان آدم قبلی شده ای و آن وقت...آن و قت در خودت فرو می روی و حل می شوی تا شاید به خود بیایی و آن وقت مثل من افسرده می شوی و خودت را بیشتر گم می کنی.آن هم ژس از چند ماهی رهایی از افسردگی...

  • شخص تمام فعلها به خودم بر می گردد و مخاطب نما(!!!)است.
  • چرندیات مرا زیاد جدی نگیرید! امروز امتحان فیزیکم را به نحو وحشتناکی بد داده ام.یعنی غیر ممکن است بالای ۱۷ بشوم.   حالم اصلا اصلا خوب نیست.یک مسئله ریاضی که حل کردم حالم خوب می شود.

 

|+|
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 16:8
خداحافظ رمضان
 

    چند دقیقه بیشتر تا آخرین افطار ماه رمضان امسال باقی نمانده.باور نمی کنم که این فرصت طلایی هم از دست رفت و من هنوز همان انسان پیشینم. زجرآوراست که بدانی بدی ولی نتوانی خود را اصلاح کنی. روحم شکنجه می شود و تنها به خدایم پناه می آورم.بازهم نمی دانم چه باید کرد.روحم شکنجه می شود.ولی...

    این ماه مبارک هم رفت.بیش از هر سال نگران آمدنش بودم و کمتر از هرسال در انتظار رفتنش.اما رفت... فردا عید سعید فطر است.مثل هر سال ذوق آمدنش را ندارم.فرصتی دوباره می خواهم. رمضانی دیگر... شاید سال دیگر،شاید...

    بار خدایا! تو را شکر می گویم که امسال هم توان روزه گرفتن را به من دادی.تولن این را دادی که قرآن را ختم کنم. توان این را دادی که کمی تو را احساس کنم.

    بار خدایا! در این واپسین دقایق مبارکترین ماهت،می خواهم دعا کنم.می خواهم دستانم را رو به آسمان دراز کنم و دعا کنم.

    خداوندا! حکمت بیماری بندگانت را نمی دانم.اما شفایشان را خواهانم.

    پروردگارم!خانواده و دوستانم را سلامت و موفق بدار.چنان کن که قدر سلامتمان را بدانیم.

    ظلم و ستم را ریشه کن کن.روحم دارد می میرد از اخبار هر روز عراق و فلسطین.

    روح مادربزرگ و پدربزرگم و تمام رفتگان را شاد گردان.

    سال آینده به همه مان توفیق دوباره  روزه گرفتن عطا کن.

    آمین یا رب العالمین!

    عیدتان مبارک.التماس دعا.

     

     

|+|
نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 17:5
چند کلمه حرف!
اول:ماه رمضان هم آمد.از یک ماه قبل عزای آمدنش را گرفته بودم!ولی وقتی به آن رسیدم مثل هر سال عاشقش شدم.ماه رمضان هم آمد...ماه نزول قرآن.و خوشا به سعادت آنان که می توانند این ماه را روزه بگیرند و چه بسیار بیماران که از نعمت آن بی بهره اند.سحری و سفره افطار مرا دلتنگ می کند.دلتنگ آن زمان ،زمانی نه چندان دور،که با مادربزرگ سر سفره سحری و افطار می نشستیم و غروب پیش از افطار همه با هم در حیاط بزرگ خانه به نماز می ایستادیم.و اکنون او نیست...مادربزرگ عزیزم...قهرمان زندگیم نیست که روزه بدارد.اما من به یاد او نمازم را پیش از افطار می خوانم.حرف برای زدن درباره این ماه بسیار است.ولی من تنها می خواهم بگویم:التماس دعا!سر سفره افطار مارا از یاد نبرید.به امید آنکه خداوند روزه هایمان را بپذیرد.

التماس دعا!

دوم:تابستان امسال هم آمد و رفت.بدترین تابستانی که تا به حال داشته ام.یک تابستان کاملا بی برنامه.تا اوایل مرداد که این امتحان تیزهوشان وقت و انرژیمان را گرفت.کلاس کامپیوتر من هم ۱۱مرداد تمام شد و بنابراین تا آخر تابستان کاملا بیکار بودم.اصلا هم حس درس خواندن برای سال جدید نداشتم. و...و هرچه که بود تمام شد و مرا ناباورانه در برابر دروس دبیرستان قرار داد.

سوم:۳۱ شهریور جشن شکوفه ها(!!!)در دبیرستان برگزار شد.کمی با محیط و کادر مدرسه آشنا شدیم و برنامه های هفتگیمان را گرفتیم.ولی بهترین بخش آن تجدید دیدار با دوستان و همکلاسان قدیمی(منظور راهنماییست!) بود. تقریبا مانتوی همه بلند و گشاد بود.تغییر جالبی بود و کاملا به چشم می آمد.

چهارم:ماه رمضان امسال کلاسهایمان تا ساعت ۱۲ است و کلاس بعد از ظهرمان تا ۱:۳۰!خیلی راحتیم! کلاس ما ۳۳ نفره بود که با حذف ۲ تا از بچه ها ۳۱ نفره شد.از همکلاسان راهنمایی ۴ تا هستیم.۴ نفر هم از راهنماییهای دیگر در کلاسمان هستند.دبیران محترم به طرز زیبایی از نخستین جلسه تدریس را آغاز کرده اند.سه شنبه که جلسه دوم ریاضیمان است کوییز ۵ نمره ای داریم!!!سالی که نکوست از بهارش پیداست!!!

یک چیز جالب :۲ سال به طور آزمایش از اول راهنمایی یک سری از بچه ها به جای انگلیسی فرانسه می خواندند.قرار بود در کنکور هم به جای انگلیسی فرانسه داشته باشند.ولی به طرز جالبی امروز متوجه شدیم که دبیرستان معلم فرانسه ندارد!!!بنابراین همه باید انگلیسی بخوانند.دوست من اصلا انگلیسی بلد نیست و تابستان هم روی فرانسه کار کرده و حالا...

 

یک بار دیگر التماس دعا دارم و امیدوارم سالی پرموفقیت پیش رو داشته باشیم.

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 16:5
تولد وبلاگم مبارک!
  من دوباره یه مدت یه کمی طولانی نبودم!اینترنت نداشتم.می ترسیدم به امروز نرسم.آخه امروز تولد یک سالگی وبلاگمه.تولدش مبارک.

  پارسال به محض اینکه کانکت شدنو یاد گرفتم (D:)این وبلاگو ساختم.اوایل اسمش یه چیز دیگه بود. ولی بعد عوضش کردم.می خواستم یه اسم منحصر به فرد باشه برای همین این اسم عجیب و غریبو روش گذاشتم:"صدای پای مهتاب".

  اون اوایل که شروع کردم خیلی کم خواننده داشتم. هیچ وقت لذت خوندن اولین کامنتمو فراموش نمی کنم.کامنتی که آقا مهدی برام گذاشته بود.و بعد کم کم کامنتام زیادتر شدند و دوستان بیشتری پیدا کردم. دوستانی که هرکدوم مال یه شهر ایرانند و اکثرشون هم از من بزرگترند. دوستانی که خیلی چیزهارو ازشون یاد گرفتم و تو شادیها و غمهام ترکم نکردند و وقتی به راهنمایی احتیاج داشتم راهنماییم کردند.

  می خواستم وبلاگمو به خاطر درسهام ببندم.ولی دلم نیومد که دوستانیو که تو این ۱ سال پیدا کردم رها کنم. می خوام بگم همه تونو خیلی خیلی دوست دارم و اگه یه روزی هم مجبور شدم وبلاگمو ببندم هرگز شمارو فراموش نمی کنم. 

  همه کسانی که لینکشون کردم دوستان منند.همه شون...و همه شونو هم دوست دارم. چون وبلاگم از وجود اونها ساخته شده.اینو جدی میگم و وقتی که کامنتهام کم میشه خیلی می ترسم.می ترسم که این دوستان عزیز فراموشم کرده باشند.

خلاصه اینکه تولد وبلاگم مبارک!

 

 تولد یک سالگی وبلاگم مبارک!

|+|
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 16:47
بازسازی دنیا!
پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
 
لطفا نظرات خود را در قسمت نظرات پست قبل بنویسید.
 
|+|
نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 15:7
کارسوق ریاضی
این مدت اصلا حس آپ کردن نداشتم.یعنی حس هیچ کاری رو نداشتم.من هرسال قبل از اینکه تیر تموم بشه دلم هوای مدرسه رو می کرد.اما امسال تا بیست مرداد هم هیچ حس خاصی نداشتم.چون به خاطر این امتحان ورودی مسخره نصف تابستونمونو گرفتن.ولی دیروز که رفتم و لیست کلاس امسالمو دیدم و فهمیدم که دقیقا با کسانی که می خواستم نیفتم نیفتادم و با چند تا از بهترین دوستام هم کلاس شدم خیلی خوشحال شدم و یکدفعه احساس کردم که دلم خیلی خیلی برای مدرسه تنگ شده. به طرز وحشتناکی احساس بیهودگی می کنم.تا میام یه چیزی بخونم حوصله ام سر می ره. اینه که حس هیچ کاریو ندارم.

راستی با تاخیر عید مبعثو به همه تون تبریک می گم.

و اما...اینکه امروز آپ کردم به خاطر این بود که می خواستم یه خلاصه ای از کارسوق ریاضیو که ۱۷تا ۱۹ مرداد تو مدرسه مون برگزار شد بنویسم.

۱)احتمالا می خواین معنی کارسوقو بدونین.کارسوق دقیقا معادل فارسی واژه   Work Shop هست. کارسوق ریاضی (و تا سال قبل کارسوق فیزیک)یه رسم قشنگه که هرسال در مدرسه ما(راهنمایی فرزانگان امین) و مرکز پسرانه(راهنمایی شهید اژه ای)برگزار میشه. قضیه اینه که هرسال یه سری از بچه های دبیرستان و دانشجوهایی که قبلا فرزانگانی بودند امتحانی در دو مرحله برگزار می کنند و طی اون برای تعدادی از بچه ها که بالاترین امتیازو بیارن۳ روز به حالت اردو در مدرسه یه سری کلاس می گذارند. البته پسرها حتی شب را هم در مدرسه می خوابن!ولی دخترها نه.(سوالات امتحان کارسوق تیپ سوالات المپیادو داره.ولی خب مسلما هزاربار از اون آسون تره!)

۲)کارسوق امسال روز چهارشنبه.پنج شنبه و جمعه هفته گذشته در مدرسه با حضور ۴۴ دانش آموز پایه اول تا سوم راهنمایی برگزار شد.(پارسال فقط ۲۰نفر بودیم.)کلاسها از ۸صبح تا ۴:۳۰بعد از ظهر بودند.

صبح روز اول با کلاس "نظریه بازیها"و بعد از اون کلاس "توازن" داشتیم.ساعت ۱۲ تا ۱ صرف نهار(کباب)بود. امسال نهار هر ۳ روزو خود مدرسه داد.) بعد از ظهر کلاس  "استقرا" و بعد از اون کلاس"اثبات به کمک رنگ آمیزی" داشتیم.

کلا روز اول امسال به نسبت روز اول پارسال چندان عالی نبود.چون کلاسها واقعا فشرده بودند و ما خیلی خسته شدیم. به علاوه پارسال به خاطر جمعیت کمتر هم جو دوستانه تری بود و هم خیلی بازی و تفریح می کردیم. ولی امسال همه وقتمون سر کلاس می گذشت.

صبح روز دوم خیلی بهتر بود. اول ا از بچه های شهید اژه ای که سال ۸۵ طلای کشوری المپیاد کامپیوتر گرفته بود (و الان کامپیوتر صنعتی شریف می خونه.)کلاس داشتیم.(پارسال هم باهاش داشتیم.) جالب بود که روی برنامه ای که بهمون داده بودند نوشته بود که با ایشون کلاس "تخیلات" داریم.ولی کلاس حل مسئله بود.و ما عمرا نفهمیدیم که چه ربطی به تخیلات داشت!در هر حال کلاس ایشون مثل پارسال یهترین کلاس بود. (البته از دیدگاه من)

کلاس بعدی با یکی از نقره های جهانی بود.درمورد "پازل".دقیقا تکرار پارسال بود.حتی روش تدریسش یک ذره هم بهتر نشده بود!خیلی بد توضیح می داد و من شخصا خیلی سر کلاسشون خسته شدم.

بعد از صرف نهار(مرغ) کلاس "math & fun" داشتیم. خیلی خوب بود.و بعد از اون کلاس "پریش" داشتیم که خیلی خیلی خسته کننده بود.

روز دوم پارسال هم به نظرم خیلی بهتر از روز دوم  امسال بود.

اما روز سوم واقعا عالی بود.کلاس اول کلاس"منطق فازی" بود که هم مبحثش جذاب بود و هم مدرسینش خیلی خوب بودند.کلاس بعدی در مورد"عدد فی . عدد طلایی. نسبت طلایی و دنباله فیبوناچی"بود که توسط دو تا از بچه های دبیرستانی ارائه شد و خیلی خیلی عالی بود.

بعد از صرف نهار(دوباره کباب(!))یه کلاس فوق العاده جالب داشتیم.کلاس عملی بازی هندسی. اول دو تا سوالو به صورت گروهی با آزمایش جواب دادیم و بعد...

مدرسین محترم دستان هر دو نفر را با طناب به هم بستند و گفتند:" خب!حالا اگه راست می گین دستتونو از هم جدا کنین!" یه سری بچه ها که شیطنت کردند و دستشونو همین جوری بدون هیچ روشی از طناب آوردند بیرون تنبیه شدند!به این شکل که پاهاشونو هم بستند!

خلاصه خیلی باحال بود و خیلی خوش گذشت.

بعد از همه این کارها مراسم اختتامیه برگزار شد و به یه سری از بچه ها که جواب سوالات مسابقه این ۳ روزو داده بودند جایزه دادند و بعد هر یکی از مسئولین اومدند و یه چیزی گفتن و بعد... جنب و جوش همه برای این کارسوق هم تموم شد و هفتمین کارسوق هم به خاطره ها پیوست.یه خسته نباشید و یه خدا قوت می گم به همه کسانی که برای این کارسوق و کارسوقهای قبل و بعد زحمت کشیدند.

۳)اینو به همه بچه های مدرسه خودمون می گم.بچه ها یادمون نره که الان چه کسانی این همه زحمت کشیدند برای اینکه تو این ۳ روز بهمون خوش بگذره و بیشتر به ریاضی علاقه مند بشیم و خیلی چیزها یاد بگیریم. وقتی که نوبت ما شد از زیر بارش شانه خالی نکنیم.ما نسبت به برگزار کننده های امروز و دانش آموزان فردا مسئولیم.یه دینی داریم که باید ادا کنیم.پس یادمون نره که کارسوق نباید کارش رو زمین بمونه.

تابستون خوبی داشته باشین(وااااای!چقدرش مونده؟!)

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 12:0
روز پدر مبارک!
   سلام.

اولا:

بالاخره نتایج مرحله ۲مونم دادن.همونطور که انتظار داشتیم همه مون قبول شدیم. موقعی که نتایجو دادن من داشتم تو کلاس کامپیوتر با یه برنامه خیلی سخت سر و کله می زدم و وقتی به خونه برگشتم اینقدر مخم قاط زده بود که وقتی خبرقبولیمو شنیدم هیچ احساس خاصی پیدا نکردم! ولی خب الان خوشحالم و به همه دوستان گلم به خاطر قبولیشون تبریک می گم.

ثانیا:

   اصلا حوصله آپ کردن نداشتم.ولی بعد یه دفعه یادم اومد که روز پدره.برای همین به خودم زحمت دادم و آپ کردم!

   خب پس :

ولادت امام علی(ع)را به همه شیعیان تبریک می گم.

روز پدر را به همه باباهای گل و به خصوص بابای خودم تبریک می گم.

چیزی ندارم درمورد پدرها بنویسم.چون نمیشه توصیفشون کرد.همه شون زحمت کشند و...واقعا چی بگم درموردشون؟!فقط می تونم بگم که باید تا بالای سرمونه قدرشو بدونیم.پیش از اینکه خیلی دیر بشه...

ثالثا:

   یه تغییراتی در من داره اتفاق می افته.دارم یه تصمیم خیلی مهم می گیرم که خیلی رو زندگیم تاثیر می گذاره.ممکنه حتی مجبور شم قید وبلاگمو بزنم.نمی دونم.هنوز که تصمیم ندارم همچین کاریو کنم. ولی خب هرچیزی ممکنه.همه چیز به اون تصمیم برمی گرده...تصمیمی که می تونه زندگیمو از این رو به اون رو کنه.نمی دونم...

رابعا:

   چند روزیه که با یکی از دوستان عزیز بلاگر دعوام شده.(اونی که باید بفهمه خودش می فهمه که منظورم کیه).اولش ظاهرا من بدون هیچ قصد و غرضی ایشونو رنجوندم و ایشون هم تا تونستن تلافی کردن!من اصلا قصد معذرت خواهی ندارم.چون معتقدم که کار بدی نکردم و حرف بدی هم نزدم.(من در لج بازی روی همه رو کم می کنم!)اما خوشحال می شم که این دعوای مسخره رو تمومش کنیم.وگر نه همین بهتر که کاری به کار همدیگه نداشته باشیم.انتخاب با شماست.(زدن این حرف اصلا برای من آسون نیست).

خامسا:

   ببخشید که آپ خیلی سرسری شد.چون اصلا حوصله نداشتم.

   

     

|+|
نوشته شده توسط مهسا در جمعه پنجم